رضا قليخان هدايت

2111

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مدح فرزند سپهسالار سلطان گويد شاخ مرصع شد از جواهر الوان * شخ تل ياقوت شد ز لالهء نعمان ابر گهرهاى گل بسفت همانا * خوردهء الماس گشت قطرهء باران حوض ز نيلوفر و چمن ز گل سرخ * كوه نشابور گشت و كان بدخشان بود گل ناشكفته بر صفت دل * باز چو بشكفت گشت بر صفت جان پرگهر شب‌چراغ شد كمر كوه * چون كمر مهد پيل خسرو ايران رنگ چو خوردن گرفت لالهء خود رنگ * شش مه تنبول كرده دارد دندان آهو ازبس‌كه بر رياحين غلطد * سبزه و سنبل چرد هم از كتف و ران باغ چو ميدان آبگينه شد از خويد * برگ شكوفه ز باد تخت سليمان دامن خود بركشيد سرو چو بلقيس * كآب گمان كرد آبگينهء ميدان انجيل آغاز كرد بلبل بر گل * چون ز بنفشه بديد حالت رهبان شب همه‌شب كبك زعفران چرد از كوه * روز همه روز از آن بگردد خندان چون شبهى داشت مرغزار به دريا * لاله بر اطراف او برست چو مرجان گويى در پيش آفتاب نهادند * آينه در سايه‌هاى برگ درختان باغ ز ابر آن جمال يافت كه مسند * از پسر كدخداى لشكر سلطان مفخر ارباب علم حضرت غزنين * سرزنش اهل فضل ملك خراسان در پى جاه پدر رسيد به زودى * گرچه در آن سالها رسيد به نتوان آرى ماه منير بر فلك پير * روزى چندان رود كه سالى كيوان وزن برانداخت مدحت از درم و زر * ميزان بيكار ماند و وزان حيران چشمهء خورشيد اگرنه زر تو بودى * نيز نديدى هبوط خويش به ميزان نظم تو باغى است وان بهشت زمين است * خاطر چون آسمانت آن را رضوان جسم لطيف است آب او را كوثر * روح جسيم است خاك او را ريحان